تبليغاتX
صحنه

صحنه

با این حریف پر فن و این خیل بی خیال

ما چند نفر بودیم که برای آزادی جشن کوچکی گرفتیم لحظه ی تقسیم کیک همدیگر را کشتیم
+ نوشته شده در  دوم آبان 1390ساعت 0:3  توسط پاکزاد اجرایی  | 

سر نیزه ام را قلاب میکنم

و از سیم خار دار ها

برایت ژاکتی می بافم

تا مرز ها را هر کجا که می خواهی

با خود ببری

و در رودخانه ای بزرگ به آب بزنی

تا قلمرو کوه ها و دریا ها

به هم بریزد

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:30  توسط پاکزاد اجرایی  | 

روز هاست

چشم سگان گرسنه

و مرد اسکیمو

به حفره ی روی یخ است

تا فوک نفسی تازه کند

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 15:41  توسط پاکزاد اجرایی  |